ورود به سايت   جستجو   
  مذهبی » داستان ها و روایات مذهبی » داستان هایی از شیخ رجبعلی خیاط
 سایت های مفید کمينه
  
 داستان هایی از شیخ رجبعلی خیاط کمينه

شیخ رجبعلی خیاط از انسانهای وارسته بود که در پرتو عمل به دستورات دین دیده برزخی او بینا بود و بسیاری از حقایق غیبی را می دید .

قطعه آغازین حرکت او به سوی کمال به شرح زیر از زبان خود اوست :

در ایام جوانی دختری زیبا  از بستگان دلباخته من شد ، سرانجام در خانه ای خلوت مرا به دام انداخت . با خود گفتم : رجبعلی ! خدا می تواند تو را امتحان کند ، بیا این بار تو خدا را امتحان کن !

سپس به خداوند عرضه داشتم :

خدایا ! من این گناه را برای تو ترک می کنم ، تو هم مرا برای خودت تربیت کن !

آنگاه به سرعت از دام گناه می گریزد و بی درنگ دیده برزخی او روشن می شود و آنچه را که دیگران نمی دیدند و نمی شنیدند ، می بیند و می شنود .

 

اذن دخول

فردی می گوید : سالی به نجف اشرف رفته بودم. روز سوم اقامت در نجف برای داخل شدن به حرم مطهر حضرت علی ( ع ) خواستم کفش هایم را به کفشداری بدهم قبول نکرد. عصر آن روز رفتم ، باز نپذیرفت. صبح و عصر روز بعد هم چنین شد. به یکی از دوستان گفتم ، او هم تاکید کرد و اظهار داشت که این مطلب برای او هم پیش آمده است. پس از ساعتها گریه و زاری و دعا در زیر ناودان طلای گنبد مطهر و طلب مغفرت ، روز بعد موفق شدم وارد حرم شوم. فرمود : تقصیر خودت است. چه کار داشتی که هر روز به مغازه فلان بقال بروی و بنشینی و با او حرف بزنی؟ . اگر تو به عشق حضرت علی ( ع ) رفته ای ، باید با او باشی نه با بقال سرکوچه.

 

رفتار با کودکان

یک نفر سرش ضربه می خورد و می شکند. او را نزد شیخ می برند تا ببینند چه کار کرده است که به این روز افتاده است. شیخ پس از توجه ، می فرماید : در کارخانه بچه ای را اذیت کرده ای ، و اگر از او رضایت نگیری ، قضیه دنباله دارد. آن مرد تایید می کند و می گوید : پسر صاحب کارخانه ایراد نامربوطی گرفته بود که به او گفتم : مگر فضولی؟! شب هم که برای گرفتن دستمزد رفته بود ، دلخور شدم و پسرک را به گریه انداختم. شیخ فرمود : بی خود برای شما گرفتاری پیش نمی آید.

 

رضایت مادر

حکم اعدام چند نفر ، از جمله جوانی  را داده بودند. بستگان جوان نزد شیخ می روند و با التماس چاره ای می جویند. شیخ می

گوید : گرفتار مادرش است. نزد مادر وی می روند ، می گوید : من هم هر چه دعا می کنم ، بی نتیجه است. می پرسند : آیا از او دلگیر هستی؟ می گوید : آری ، تازه ازدواج کرده بود ، روزی سفره را جمع کردم و به دست همسرش دادم تا به آشپزخانه ببرد ، پسرم سینی ظرفها را از دست او گرفت و به من گفت : برای شما کنیز نیاورده ام! با شنیدن این حرف خیلی ناراحت و دلگیر شدم. سرانجام مادر رضایت می دهد و برای رهایی فرزندش دعا می کند. روز بعد اعلام می کنند که اشتباه شده است و آن جوان آزاد می شود.

 

نیم قرص نان

شبی در یکی از جلسات که در خانه فردی از دوستان شیخ بود ، پیش از آن که شیخ صحبت های خود را شروع کند ، احساس ضعف کرد و قدری نان خواست. صاحبخانه یک عدد نان آورد ، شیخ آن را خورد و جلسه را شروع کرد. شب بعد فرمود : دیشب به ائمه ( ع ) سلام کردم ، ولی آنان را ندیدم. به من فرمودند : ضعفت برطرف شد ، نصف دیگر را چرا خوردی؟

 

مردم داری

شیخ خود گفته است : اسم فرزندم برای سربازی در آمده بود می خواستم دنبال کار او بروم که زن و مردی برای حل اختلاف نزد من آمدند. ماندم تا قضیه آن دو را فیصله دهم. بعد ظهر فرزندم آمد و گفت نزدیک پادگان به چنان سردردی مبتلا شدم که سرم متورم شد ، دکتر معاینه کرد و مرا از خدمت معاف دانست. همین که از پادگان بیرون آمدم ، گویی اثری از ورم و سردرد نبود. شیخ در پایان اضافه کرده است که ما رفتیم کار مردم را درست کنیم ، خدا هم کار ما را درست کرد.

 

وفای به عهد

شخصی که به رغم درمانهای مختلف در داخل و خارج ، بچه دار نمی شد ، به معرفی یکی از یاران شیخ ، نزد وی می آید. شیخ می گوید : من از امام رضا ( ع ) خواستم. فرمودند : خداوند به وی دو پسر می دهد ، هر پسر که به دنیا آمد گاوی بکشد و مردم را اطعام کند. آن مرد پس از تولد پسر اول چنین می کند ، ولی با به دنیا آمدن پسر دوم ، به دنبال حرف مردم که می گویند : مگر شیخ امام زاده است و معجزه کرده است؟ گاو را نمی کشد و اطعام نمی کند. چند وقت بعد ، آن پسر از دنیا می رود.

داستانی دیگر هم در همین زمینه نقل شده است. وقتی شیخ می گویند که فرزند فلانی حالش خوب نیست. شیخ می گوید : به من چه؟ مگر اولین شرط مسلمانی وفای به عهد نیست. او به عهدش وفا نکرد و گوساله را نکشت و اطعام نکرد و بچه اش را از دست داد.

 

خدای عیب پوش!

یکی از دوستان شیخ به قصد زیارت شیخ از منزل خارج می شود. در بین راه اندیشه گناهی به سرش می زند. به منزل شیخ که می رسد و می نشیند ، شیخ می گوید : فلانی! در چهره تو چیزی می بینم؟ در دل می گوید : « یا ستار العیوب ! »

شیخ می خندد و می پرسد : چه کار کردی که آنچه می دیدم محو و ناپدید شد؟

 

دل شکسته

باری شیخ همراه عده ای در حیاط منزل یکی از دوستان نشسته بود. در آن جمع یک صاحب منصب دولتی هم حضور داشت که به دلیل بیماری ، پایش را دراز کرده بود. افسر رو به جناب شیخ کرد و اظهار داشت که مدتی است گرفتار این درد پا شده و داروهای گوناگون هم کار ساز نبوده است. شیخ ، مطابق شیوه همبستگی خود ، از حاضران می خواهد که سوره حمد را بخوانند ، آن گاه توجهی کرد و فرمود : این درد پای شما از آن روز پیدا شد که نامه زن ماشین نویس را به دلیل که نامه را بد ماشین کرده است ، توبیخ کردی و سر او داد زدی. او زنی علویه بود ، دلش شکست وگریه کرد. اکنون باید او را پیدا کنی و از او دلجویی کنی تا پایت درمان شود.

 

یاری نابینا

همان شخص نقل می کند که روزی با تاکسی خود می رفتم. نابینایی را دیدم که در انتظار کمک کسی کنار خیابان ایستاده است. پیاده شدم و از مقصد او پرسیدم ، گفت : آن سوی خیابان. با اصرار فراوان مقصد نهایی او را پرسیدم و او را با ماشین تا آنجا بردم. صبح که به محضر شیخ رفتم ، فرمود : آن کوری که سوارش کردی ، جریانش چه بود که خدای متعال از دیروز نوری در تو خلق کرده است؟

 

تب مادر

کسی نقل می کند که فرزند دوساله ام در منزل ادرار کرده بود و مادرش چنان او را زده بود که نزدیک بود نفس بچه بند بیاید. ساعتی بعد مادر تب می کند و لحظه لحظه بر میزان آن افزوده می شود. شب بعد که شیخ را در ماشین سوار کردم تا به جلسه ببرم ، همسرم نیز در ماشین بود گفتم : جناب شیخ! تب ایشان از دیشب قطع نمی شود. فرمود : بچه را که آن طور نمی زنند. استغفار کن و چیزی برای او بخر و دلش را به دست بیاور. چنین کردم و تب قطع شد.  

 چاپ   
 فهرست کمينه
  

all rights reserved. || Nikan high school || contact us: school@nikan.sch.ir
Best view 1024*768 Mozilla Firefox

  Powerd by Radmanitd Co